آتش بر این فسونکاری زمانه که همه از درد مرموزش به خود میپیچیم.
یکی از زخمهای کهنه اش فریاد میزند یکی به یاد خاطره تلخش نقش میزند و یک نفر قلم در دست از فرط استیصال به جان کاغذ افتاده.
همه نفرین شده ایم نفرین به اسارتی ابدی .نفرین به سکون در ثانیه های ساعتهای سرد هر شام تا صبح.
کاش فرصتی برای جبران حماقت آدم وجود داشت و ما اختیار را همچون کره زمین بر دوش خود حمل نمی کردیم.یک نفر به فریاد من گوش کند من
آتش بر این فسونکاری زمانه که همه از درد مرموزش به خود میپیچیم.
یکی از زخمهای کهنه اش فریاد میزند یکی به یاد خاطره تلخش نقش میزند و یک نفر قلم در دست از فرط استیصال به جان کاغذ افتاده.
همه نفرین شده ایم نفرین به اسارتی ابدی .نفرین به سکون در ثانیه های ساعتهای سرد هر شام تا صبح.
کاش فرصتی برای جبران حماقت آدم وجود داشت و ما اختیار را همچون کره زمین بر دوش خود حمل نمی کردیم.یک نفر به فریاد من گوش کند من رسول به جا مانده از تقویم شهر شب زده شمایم که این گونه له میشود...
زمان میگذرد و من در آینه بر پیکر بی روح غریبه ام بانگ میزنم که برخیز زنده شو مرا از اینجا ببر مرا که هر آینه در زیانکاریم. چه بی تفاوت به من مینگرد گویی مرا سالهاست فراموش کرده چه آلوده مرا برانداز می کند و به فریادم قهقه میزند .
از رشد ایستاده ایم و به اطراف مینگریم این موضوع مربوط به سالها پیش است ما مدتهاست که اطراف را هم فرا موش کرده ایم یک نفر مرا از این میان برهاند حلقه هر لحظه تنگ تر میشود دستها جمع تر میشوند فضا کوچک تر میشود و من تنها تر و تنها تر و تنها تر ...
آن طرف باغ بچه ها محکم دستها را در هم گره کرده اند دایره وار می گردند و با هیجان فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم و هر لحظه کم کم به هم نزدیکتر میشوند در میان حلقه گردان دستها کودکی وحشت زده با چشمهای مضطرب محکم گوشهایش را گرفته و به چشمهای بچه ها خیره شده که یک صدا فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم...
********************** رسول به جا مانده از تقویم شهر شب زده شمایم که این گونه له میشود...
زمان میگذرد و من در آینه بر پیکر بی روح غریبه ام بانگ میزنم که برخیز زنده شو مرا از اینجا ببر مرا که هر آینه در زیانکاریم. چه بی تفاوت به من مینگرد گویی مرا سالهاست فراموش کرده چه آلوده مرا برانداز می کند و به فریادم قهقه میزند .
از رشد ایستاده ایم و به اطراف مینگریم این موضوع مربوط به سالها پیش است ما مدتهاست که اطراف را هم فرا موش کرده ایم یک نفر مرا از این میان برهاند حلقه هر لحظه تنگ تر میشود دستها جمع تر میشوند فضا کوچک تر میشود و من تنها تر و تنها تر و تنها تر ...
آن طرف باغ بچه ها محکم دستها را در هم گره کرده اند دایره وار می گردند و با هیجان فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم و هر لحظه کم کم به هم نزدیکتر میشوند در میان حلقه گردان دستها کودکی وحشت زده با چشمهای مضطرب محکم گوشهایش را گرفته و به چشمهای بچه ها خیره شده که یک صدا فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم...
**********************
+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت
6:51 بعد از ظهر |