تبليغاتX
دلم گرفته ا ز این روزها دلم تنگ است...!
طاقت بیاور

 

 

فلبت

مانند یک مهره است

بین دو انگشت خداوند

انگشتی از قهر

انگشتی از لطف

می چرخد این مهره

گاهی به روی اشک و گاهی رو به لبخند

 

در بازی انگشت هایش

قلبت مدام این رو و آن روست

اما چه زیباست

قلب تو در دستان یک دوست

 

این قلب ، در آن دست

یعنی :

هیچ تو در هست خداوند

پس مطمئن باش

هرگز نمی افتد

این مهره از دست خداوند

 

طاقت بیاور

تا آنکه کم کم

این مهره ارزان کم ارج

در دست او قیمت بگیرد

طاقت بیاور

آنقدر تا یاقوت قلبت

در گنجه دستان او قدمت بگیرد

 

یک عمر این قلب

دردست او باید بچرخد

این سو و آن سو

تا آنکه روزی

مثل نگین محکمی ثابت بماند

بر حلقه انگشتر او

 

ان قلوب بین آدم کلها بین اصبعین من اصابع الرحمن ( از کتاب احادیث مثنوی )

 

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:4 بعد از ظهر |
 

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید . آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.

دل،زنجیر شد ، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری !

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیر هایشان را پاره کنند. شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.

 نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی ، مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

 

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:24 قبل از ظهر |
آن پرنده عاشق است
عاشق ستاره ماهي‌اي
كه مثل يك نگين نقره‌اي
روي دست آب برق مي‌زند
ماهي لباس نقره‌اي هم عاشق است
عاشق پرنده ی طلايي‌اي
كه مثل سكه‌اي
توي مشت آفتاب
برق مي‌زند

*
آن پرنده را ولي چطور
مي‌شود به ماهي‌اش رساند!
خطبه ی عروسيِ
اين دو عاشق عجيب را چطور
مي‌شود ميان ابر و آب خواند!
هيچ‌كس
تاكنون
سفره‌اي براي عقد ماهي و پرنده‌اي نچيده است
هيچ‌كس پرنده ماهي ای نديده است.

*
يك شبي ولي
مطمئنم عشق بال مي شود
راهيِ
جاده‌هاي روشن خيال مي‌شود
ماهي‌اي
مي‌پرد به سمت آسمان
يك شبي
مطمئنم عشق باله مي‌شود
راه هاي دور
مثل كاغذي
مچاله مي‌شود
و پرنده‌اي شناكنان
مي‌رود به قعر آب‌هاي بيكران
بعد از آن
روي نقشه‌هاي عاشقي
سرزمين تازه‌اي
آفريده مي‌شود
و پرنده ماهي‌اي
بال و پر زنان، شناكنان
هم در آب و هم در آسمان
ديده مي‌شود
+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:23 قبل از ظهر |

قلبت کتیبه ای باستانی است .از هزاره ای دور.سنگ نبشته ای که بر آن حروفی نا خوانا حکاکی کرده اند. الفبای قومی نا شنا خته را شاید.و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی که بر سینه ات کنده اند بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد وغبارها می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید وخاک روی این کتیبه بروبد.

کسی که رمز الفبای منسوخ را بلد است.کسی که میتواند از شکلهای در هم و ورهم واژه کشف کند و از واژه بی معنا منشور و قانون وفرماند به دربکشد .

گشودن رمزها رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهدبرد کسی برای خواندن این حروف نامفهموم ،

ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.

اما چرا ، همیشه کسانی هستند ؛ دزدان الواح باستانی وسارقان عتیقه های قیمتی . کتبه قلبت را می دزدند بی آنکه که بتوانند حرفی از آنرا بخوانند . کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است او سهام دارد آتش است و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بی آویزد.

پیش ازآنکه قلبت را بدزدند ، پیش ازآنکه دلت رابسرقت ببرند کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار ، که باید هرشب و اهرروز ، که باید هروز و هرشب بروبی و بزدایی و بکاوی شاید روزی معنای این حرف را بفهمی حروفی که به رمز و راز بر سینه ات نگاشته اند وقدر زندگی هرکس رنجی است که درکند و کاو و کشف این لوح می برد زیرا که این لوح همان لوح محفو ظ است همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را برآن نوشته است .

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:24 بعد از ظهر |
نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته روياهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.
ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.
+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:22 بعد از ظهر |
یکم بار که عاشق شد قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.اما عشق آن صیاد است که کبوتران را پر می دهدو آن باغبان است که گلهای سرخ را پرپر می کند.پس کبوترش را پراندو گل سرخش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد قلبش آهو بود و تنش از ترمه و ترنم.اما عشق آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند.پس آهویش را درید و تنش را به طوفان خود تکه تکه کرد که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد قلبش عقاب بود تنش از تنه سرو.اما عشق آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.پس عقاب در آسمان گم شد و تنش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم و پنجم و ششم بار و هزار بار.

هزار و یکم بار که عاشق شد قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خونو تنش از سنگ و غیرت و استخوان.و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید چنانکه قلبش از جا کنده شدو گفت :از این پس زندگی میدان است و حریف خداوند.

پس قلبت را بیاموز که :

عشق کار نازکان نرم نیست

عشق کار پهلوانان است ای پسر

آنگاه تازیانه ای بر سمند زد و تاخت

و آن روز روز نخست عاشقی بود

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:18 بعد از ظهر |
امروز دل یکی و شیکستم ....ولی دل شیکسته یکیم ...... چسبوندم..... یعنی حنثی...
+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 9:19 بعد از ظهر |
امروز دل یکی و شیکستم ....ولی دل شیکسته یکیم ...... چسبوندم..... یعنی حنثی...
+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 9:19 بعد از ظهر |
شاید دیگر مرا نشناسی!شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من خوب تو را میشناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی . و من همه آسمان را دنبالت میگشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشت های نازکت میچکید . راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط میگفت: همین که پایتان به زمین برسد ، میدانم چطور از راه به درتان کنم.
تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی.
اما همیشه خواب زمین را میدیدی . آرزویی، رویاهای تو را قلقلک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را . ما دیگرنه همسایه هم نبودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...........
دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.
بلند شو ، از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
 
+ نوشته شده توسط بهار در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 8:37 بعد از ظهر |

-     

 

چرا گرفته دلت ،مثل آنکه تنهايي.

-      چقدر هم تنها!

-      خیال مي کنم

                 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

-      دچار يعني

-                           عاشق.

-      و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك،دچار آبي بيكران باشد.

-      چه فكر نازك غمناكي!

                                                        ***

.........ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت ،اما پيدايش نمي كرد.هر روز و هز شب مي رفت ،اما به دريا نمي رسيد.كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت ،گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت ، دورتر.

    ماهي مدام مي گريست،از دوري و از دلتنگي.و در اشك و دلتنگي اش غوطه مي خورد.هميشه با خود مي گفت:«اينجا سرزمين اشكهاست .اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند،چون هيچ وقت دريا را نديدند؛و فكر مي كرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»

      ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد ،اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.

                                                      ***

قصه كه به اينجا رسيد،آدم گفت:«ماهي در آب بود و نمي دانست،شايد آدمي با خداست و نمي داند.و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم ،تنها يك اشتباه باشد. »

آن وقت لبخند زد . خوشبختي از راه رسيدو بهشت همان دم برپاشد.

            

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 8:32 بعد از ظهر |

    زندگی چیزی نیست که لب ِ تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود ...

 

 زندگی با همه ی وسعتِ خویش ، محفل ِ ساکت غم خوردن نیست ، اضطرابِ هوس دیدن و نا دیدن نیست .

 زندگی جنبش ِ جاری  شدن است از تماشا گر آغاز حیات تا جائی که خد ا می داند

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 8:29 بعد از ظهر |

خزان بنشست و گل با بادها رفت

بهار از خاطر شمشادها رفت

تو گویی گل، نه رویید و نه پژمرد

چه آسان می توان از یادها رفت.

 

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 8:28 بعد از ظهر |

گفت:حتما مي آيم

منتظر باش

منتظر پاي ديوار

جيب هايم پر از آه و اي كاش

باز هم بي خداحافظي رفت

مثل هر بار

كوچه و خلوت و باد

كاسه ي اشكم از دستم افتاد

يك دل پر

زير باران شرشر

يك نفر رد شد و گفت:

بادها بي خداحافظي مي روند

ابرها هم همينطور!

                         

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 8:27 بعد از ظهر |

از چشم همه افتاده ايم ! مادرانمان با چه دلهره و نگراني ما را پسرشان خطاب مي كنند ...

پدرانمان چه قدر كمرشان شكسته است ! چقدر پيرتر شده اند از وقتي پي برده اند كه ما چه مي خواهيم !

تنها هستيم و هيچكس جز خدا پشتيبان ما نيست...

هميشه در اتاق هايمان با خودمان خلوت مي كنيم ... و با احساس لطيف و نازمان ودا مي كنيم ... ولي لحظه اي نمي گذرد كه دوباره احساس مي كنيم

ما اين نيستيم ...

هميشه تنها ... هميشه در التهاب اينكه كسي ما را به تمسخر نگيرد!

هميشه در سكوت با چشماني اشك آلود ...

هميشه در فرار از مردم كوچه بازار

چشم ها به ما نگاه مي كنند و خنده ها حتي ما را مي خندانند

عقده اي شده ايم ! عقده اي براي تمامي بدنمان ... بزرگ تر از اين ديگه وجود ندارد!

عاشقي براي ما يك افسانه شده است حتي بد تر از آدم هاي معمولي

دل هاي همه ما منتظر مي ميرد .... و در وراي يك روز غمگين با گريه

سر باز مي زند

ناجي كجاست ؟ چه كسي مي آيد براي نجاتمان ؟

نجات حسي كه خيلي بي حس شده است زياد هم آسان نيست !

مريخي هستيم ... چون آرايش مي كنيم ...

سزاوار تمسخر يم چون ناز و اداي زنانه دارم !

تضاد و تضاد..... فكر نمي كنم مردم ابله اين تضاد زيبا را كه خداوند خلق كرده است درك كنند و بشناسند

يك آفرينش پر غرور ... بله پر غرور تر از آفرينش انساني كه مي تواند دو جنسيت را درك كنند و داشته باشد ديگر وجود ندارد !

ما از سرزمين بيگانه اي زاده نشده ايم كه اين چنين سزاوار تنها شدن هستيم !

هنوز هم ذهن ما آدم ها انقدر زيبا نشده است كه اين را درك كنند !

ولي دلمان خوش است به محدود افرادي كه ما را مي شناسند و به ما احترام مي گذارند ما هم احترام مي گذاريم و منتظر مي ما نيم ...

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 7:26 بعد از ظهر |
امروز از صبح همینجور دلم شور می زد........ظهر که از سر کار اومدم موندم پشت در یه عالمه وقت .........رفتم صدقه دادم امن یجیب خوندم............عصر که رفتم سرکار دیدم آقای کوهی با چشمایباد کرده و دست پاچه ........می گه من باید برم .........مامان و داداشم تصادف کردن و الان بیمارستانن ..............به حس شششمم دوباره ایمان آوردم............

راستی داداش سعید.........ینی فک می کنی ..........منم قضیه ام مثه توه؟ که گفتی .....

الان برات میل می زنم......

برای مامان و داداش آقای کوهی دعا کنید ایشاالله بلا دور باشه.............همین

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 4:5 بعد از ظهر |

آتش بر این فسونکاری زمانه که همه از درد مرموزش به خود میپیچیم.

یکی از زخمهای کهنه اش فریاد میزند یکی به یاد خاطره تلخش نقش میزند و یک نفر قلم در دست از فرط استیصال به جان کاغذ افتاده.

همه نفرین شده ایم نفرین به اسارتی ابدی .نفرین به سکون در ثانیه های ساعتهای سرد هر شام تا صبح.

کاش فرصتی برای جبران حماقت آدم وجود داشت و ما اختیار را همچون کره زمین بر دوش خود حمل نمی کردیم.یک نفر به فریاد من گوش کند من

آتش بر این فسونکاری زمانه که همه از درد مرموزش به خود میپیچیم.

یکی از زخمهای کهنه اش فریاد میزند یکی به یاد خاطره تلخش نقش میزند و یک نفر قلم در دست از فرط استیصال به جان کاغذ افتاده.

همه نفرین شده ایم نفرین به اسارتی ابدی .نفرین به سکون در ثانیه های ساعتهای سرد هر شام تا صبح.

کاش فرصتی برای جبران حماقت آدم وجود داشت و ما اختیار را همچون کره زمین بر دوش خود حمل نمی کردیم.یک نفر به فریاد من گوش کند من رسول به جا مانده از تقویم شهر شب زده شمایم که این گونه له میشود...

زمان میگذرد و من در آینه بر پیکر بی روح غریبه ام بانگ میزنم که برخیز زنده شو مرا از اینجا ببر مرا که هر آینه در زیانکاریم. چه بی تفاوت به من مینگرد گویی مرا سالهاست فراموش کرده چه آلوده مرا برانداز می کند و به فریادم قهقه میزند .

از رشد ایستاده ایم و به اطراف مینگریم این موضوع مربوط به سالها پیش است ما مدتهاست که اطراف را هم فرا موش کرده ایم یک نفر مرا از این میان برهاند حلقه هر لحظه تنگ تر میشود دستها جمع تر میشوند فضا کوچک تر میشود و من تنها تر و تنها تر و تنها تر ...

آن طرف باغ بچه ها محکم دستها را در هم گره کرده اند دایره وار می گردند و با هیجان فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم و هر لحظه کم کم به هم نزدیکتر میشوند در میان حلقه گردان دستها کودکی وحشت زده با چشمهای مضطرب محکم گوشهایش را گرفته و به چشمهای بچه ها خیره شده که یک صدا فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم...

                                                 ********************** رسول به جا مانده از تقویم شهر شب زده شمایم که این گونه له میشود...

زمان میگذرد و من در آینه بر پیکر بی روح غریبه ام بانگ میزنم که برخیز زنده شو مرا از اینجا ببر مرا که هر آینه در زیانکاریم. چه بی تفاوت به من مینگرد گویی مرا سالهاست فراموش کرده چه آلوده مرا برانداز می کند و به فریادم قهقه میزند .

از رشد ایستاده ایم و به اطراف مینگریم این موضوع مربوط به سالها پیش است ما مدتهاست که اطراف را هم فرا موش کرده ایم یک نفر مرا از این میان برهاند حلقه هر لحظه تنگ تر میشود دستها جمع تر میشوند فضا کوچک تر میشود و من تنها تر و تنها تر و تنها تر ...

آن طرف باغ بچه ها محکم دستها را در هم گره کرده اند دایره وار می گردند و با هیجان فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم و هر لحظه کم کم به هم نزدیکتر میشوند در میان حلقه گردان دستها کودکی وحشت زده با چشمهای مضطرب محکم گوشهایش را گرفته و به چشمهای بچه ها خیره شده که یک صدا فریاد می زنند آسیا بچرخ میچرخم تند تر بچرخ میچرخم...

                                                 **********************

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 6:51 بعد از ظهر |

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

      فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

                               فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

                                              فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست....

در کویری سوت وکور

          در میان مر دمی با این مصیبت ها صبور

                                         صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

                                                         گفتگو از مرگ انسانیت است..... 

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 6:43 بعد از ظهر |

اگرگرم واگر سردیم باهم

اگر سبز واگر زردیم با هم

همین اول بیا عهدی ببندیم

اگر سود و ضرر کردیم با هم

چگونه بگذرم از تو؟چگونه

که ما همزاد یکدردیم باهم

من از این راه می ترسم نترسم؟

بیا!از نیمه برگردیم باهم

میان کینه ها از خود بپرسیم

که آیا ما جوان مردیم باهم

چنان با من شبیهی..نیست پیدا

دو تن ..انگار یک فردیم باهم

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |
قفس مرد... از بي پرندگي:.

تنها ميرود تنها مي آيد تنها عاشق مي شود تنها شعر مي بافد...بي او نمي رود بي او نمي آيد بي او عاشق نمي شود بي او حتي شعر را هم فراموش مي كند...با ديگري مي رود با ديگري نمي آيد با ديگري عاشق ميشود...دنبال يك ديگري ميگردد برود عاشق شود و شعر بگويد... تا ابد

مي خواهد با اين من تماميت خواهش بجنگد اما چگونه ؟ وقتي با تمام هستيش ميزبان اين مسافر هر دم يك منزل شده ... وقتي تمام بود و نبودش را توي يك توبره ريخته و توشه سفر ديگري كرده ...برود؟ چگونه؟ او كه پايش رفتن را فراموش كرده و دستش آن تكان خوردن بي تفاوت را كه مثلآ يعني خدا حافظ بلد نيست!!! از قفل وزنجير و قفس بيزار است اما چه كند كه قفس است و دلش به هر پر زدني آهن گداخته مي شود سرخ سيال سوزاننده...

اگر پرنده نبود چه كسي قفس مي ساخت ... چرا كسي براي قفس بال نساخت ... كدام دست قفس را روي ديوار درخت تير برق و هر چه ماندني است آويخت ...  شايد اگر قفس بال داشت اينهمه از پرواز نمي رنجيد ... قفس مرد... از بي پرندگي   

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 6:13 بعد از ظهر |
قصه‌ی کهنه دروغ بود
من و ما بچه‌گی کردیم؛
که به جای قصه خوندن؛ قصه رو زنده‌گی کردیم...

در ِ آرزو رو بستیم
دل‌امون به قصه خوش بود؛
رستم ِ کتاب کهنه ته قصه بچه‌کش بود...

حالا تو قحطی رویا اجاق ترانه سرده؛
کسی رو بخار شیشه دلُ نقاشی نکرده...

سر وُ ته زدن به دیوار
برگ آگهی ترحیم؛
یه نفر نوشته جمعه
رو همه برگای تقویم...

چرخ‌وُفلک می‌خواستیم؛ فلک نصیب‌امون شد!
ساده‌ی ساده بودیم؛ کلک نصیب‌امون شد!
دنبال یه حقیقت؛ تو آینه‌ها می‌گشتیم؛
اما تو قاب گریه؛ ترک نصیب‌امون شد!*

 از وبلاگ روانی

+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 7:3 بعد از ظهر |
طلوع می کند آفتاب...

از پشت ِمیله هایی که...

پشت به پشت

فرقی نمی کند برایشان متهم ِ این بند اعدامی ست...


دیوارها روی تنم روزهای پایانی را می شمارند

غافل از اینکه مدت هاست روز به پایان رسیده...

و این شب است که دوباره به تکرار می رسد در حضور آفتاب

آفتابی که قد می کشد و بزرگتر می شود...
 

گره ی رشته ی نگاهم

گره ی طناب مرگ را محکم تر می کند...


آفتاب بر ستیغ چوبه ی دار
                                 انجیل می خواند

و در خاکستر ِ نگاه گناه کاری با چشمان کشیش

سئوالی متولد می شود

"متهمی که لایق بخشش نبود چگونه لایق آمرزش است؟؟؟"

+ نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 3:21 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM